دیوانه بازی
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
در من جنازه ای متحرک بود با خواب های قی شده سر می کرد در تو سری که می زند از دیوار... و قرص هات داشت اثر می کرد با فلسفه به حکم شکم سیری، با منطق شکسته ی تعمیری! شب ها درخت سرو اساطیری در باغ، واردات تبر می کرد استاد از ازل به عدم می رفت، از کوچه ی بغل به حرم می رفت تا از شکم به زیر شکم می رفت، اردک اگر نبود پسر می کرد!! ماهی شدی به وسوسه ی اِشراق! شب های درک هستی و استفراغ رگ می زدی به تیغ ترین برّاق! خون، کوسه را اگرچه خبر می کرد با بنگ در میان جنون رفتن، با یک سرنگ داخل خون رفتن با شال سبز تلویزیون رفتن!!... پرواز روی بالش پر می کرد! از اوّلی و سینی ِ بی چایی، از دوّمی و فکر خودارضایی سیگار می کشید به تنهایی، گریه به یاد هر دو نفر می کرد تردید شعله در دل فندک بود، درک یقین به واسطه ی شک بود هر روز توی کار کنیزک بود، شب ها کدو به آلت خر می کرد آماده بود آهن و سنگ و چوب، در فال ها مکان و زمانی خوب شام و زن و بساط تل و مشروب... تا آخرین چریک، خطر می کرد! از اینکه باز عاشق من باشید، تا بچه ای که زیر خودش شاشید مغز مرا به پنجره می پاشید، قلب مرا جنون زده تر می کرد پاییز بود و در تو بهاری داشت، آوازهای گریه درآری داشت! من بود و با نگاه تو کاری داشت، مستی که توی کوچه گذر می کرد در انتظار صوت و صدایی بود، در انتظار حرکت پایی بود! خوابیده بود و فکر رهایی بود، یک روز از این دیار سفر می کرد... مهدی موسوی ۱. انجمن ادبی فردیس بوسیله بچه های شاعر فردیسی دوباره راه اندازی شده و از سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ساعت ۱۷ تا ۱۹ هر هفته میزبان شما خواهد بود. خواهش می کنم این خبر رو به همه دوستانتون بدین. آدرس: فردیس. فلکه سوم. خیابان ۱۱ غربی قدیم. فرهنگسرای گلستان ۲. همه دوستانی که این پست رو می خونن دعوت اند به دیدن نمایش سنگ. کاغذ. قیچی زمان و مکان: تهران. میدان انقلاب. خیابان ۱۶ آذر. تالار مولوی. سالن کوچک. ساعت ۱۸ و ساعت ۲۰:۳۰ سلام دوستان متاسفانه گوشیمو دزدیدن و به وسیله این پست از تمام دوستانی که شمارمو دارن خواهش می کنم که با اسم و فامیلشون یه اس ام اس بهم بدن تا دوباره شمارشونو داشته باشم. سپاس من من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام... که در ازاشون زار زدم. سالی که خیلی بد آوردم توش. هر برنامه ای ریختم جور درنیومد. به هرچی دست زدم نابود شد. هر نهالی که کاشتم خشکید. هر اتفاقی که اولش خوب به نظر میومد ، یکم بعد، شد تلخ ترین چیز زندگیم. شکست پشت شکست. توی همه چیز. سرد بود. خیلی سرد. تاریکی زیاد دیدم. امسال به تکرار یک فصل دائم رسیدم. زمستان زمستان زمستان زمستان. به عبارت خودمون پدرم دراومد... امیدوارم این ۱۷ روز هم زودتر تموم بشه. نمی گم لحظه های خوب نداشتم. داشتم. ولی کمرنگ. عادت دارم که اگه از کسی دلگیر بشم و قلبم بگیره ، بهش هیچی نگم. چون معتقدم سیلی که زده نمیشه به مراتب توهینش بیشتره. آخه وقتی حرفی رو بزنی و فایده نداشته باشه، واسه چی باید بگی....؟! ولی کیه که بفهمه. شاید این عادتمو ترک کنم حتی اگه مرض بگیرم. شاید... به هر حال تصمیم گرفتم بزرگ بشم و دیگه اون دختر بچه دیروز نباشم. خودخوری نکنم. نرنجم یا حداقل کمتر برنجم. به خاطر کسی قدم نزنم. دیگر خواه نباشم..شاید تئاتر رو هم بذارم کنار. امسال خیلی چیزا یاد گرفتم. فهمیدم که آدما حتی نزدیک ترینشون راحت حرف می زنن و راحت تر فراموش می کنن و میزنن زیر همه چیز. و به قیمت ارزونی می فروشنت و تنهات می ذارن. اینارو می دونستم ولی باور نداشتم. حالا باور کردم. از بد قولی بیزارم ولی می خوام عادت کنم. می خوام رنگ این دنیا بشم که بتونم دووم بیارم. خوش باور نباشم. اعتماد نکنم و به قول یکی از دوستام حتی اگه از ناراحتی پاره شدم با کسی درد دل نکنم. دیگه تظاهر به بودن خودم و دیگران نکنم. دروغ بگم. نگم ای کاش، تا آزاد باشم. دیگه خوابای واقعی نبینم. توی خواب تو آتیش نسوزم. از همه کسایی که باهام بد کردن می گذرم، ولی نمی بخشمشون. من آدم کینه ایی هستم. فراموش نمی کنم. فقط می گذرم. شاید زلال بشم. می خوام مثل خیلی قبل، راحت زندگی کنم. شاید بشه.... پ.ن-واسه یه دختر ۲۲ ساله زیاده هرچی سرم اومد. پ.ن-مرداب به رود گفت: چگونه زلال شدی؟ رود گفت: من گذشتم.... آدم اصغر باشه ولی فرهادی! به همه دوستان و دشمنان تبریک میگم. لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن... درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم... به سان ابر که با طوفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید. زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست... -احمد شاملو- آغاز من جاده ای بی انتها قد می کشد رویا با تو سبز که شدم سیب سرخ گونه هایم را می چیند دست همیشه بهار تو.... -رویا نظری- طعم سیگار لایت در حمام طعم یک لب زدن به گیلاسی بحث من با تو بر سر یک تخت پشت قلیان شاه عباسی تو به فکر پیانو در باران حجمی از خانه را صدا می برد عشق بین من و تو جریان داشت حال مولکول ها بهم می خورد صندل صورتی درون اتاق روی اعصاب من قدم می زد خواب بودم و سرنوشتم را قرص خواب آورم رقم می زد صبح تا ظهر مثل یک طباخ شعر در دیگ آب پز کردن ظهر تا شب برای هم خوابی روکش تخت را عوض کردن بالش خیس مشترک یعنی اشک باریدم و ذخیره شده به خیالت که شوری دریاست به خیالت تنت جزیره شده بارش یک پیاز در چشمم سوزش دیگ داغ در قلبم عشق یک لحظه اتفاق افتاد مثل آوار زلزله در بم طعم سیگار لایت در حمام گریه کردم به زیر بارش دوش عشق یعنی بلوند کردن مو عشق یعنی لباس خواب بپوش زندگی بی شناسنامه ی هم با خودم قهر از خودش دلسرد کاش جای شکنجه دادن من مثل یک مبل راحتم می کرد -منصوره لمسو- از راه های نرفته عبور کرد از عقده ی بیراهه ها دور کرد خودش را از رد پایی که قدم می زد بُم بُم توی سرش که پاره شد مثل کفشی در آخرین پس کوچه بیست سالگی پس گرفت لنگه ی آرزوش را: قلبی که محکم توی جیبش گذاشت و در خیابان های دهان گشاد گم شد.. -لیلا محمودلو- گروه تئاتر هرمس: نمایش تماشاخانه کاج به نویسندگی و کارگردانی اصغر گروسی از تاریخ ۲۷ امرداد تا ۶ شهریور ماه ساعت ۱۸ در فرهنگسرای امام علی(ع) هشتگرد(سالن اصلی) اجرا می شود. بازیگران: حمیدرضا معدنکن جواد اسماعیلی مسعود شامی مرتضی کریمیان امیر آزاد روستا لیلا محمودلو محمد سامانی پور حسین نجفی پژمان رنجبر (برای عموم آزاد است) یه روز یه پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان، لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو یه مثال درمورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی...من حکومت هستم چون همه چیز رو تو خونه من تعیین می کنم. مامانت دولته چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه ست چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسرفهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالشه نسل آینده ست. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چیه و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب پرید و رفت به اتاق برادرش و دید زیرشو کثیف کرده و داره تو گه خودش دست و پا می زنه. رفت به اتاق پدر و مادرش و دید پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هرکاری کرد نتونست از خواب بیدارش کنه. رفت تو اتاق کلفتشون که اونو از خواب بیدار کنه، دید که باباش تو تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده . پسر کوچولو رفت سر جاش خوابید و صبح از خواب بیدار شد. فردا صبح پدرش ازش پرسید: پسرم، فهمیدی سیاست یعنی چی؟ پسر گفت: بله پدر دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هرکاری می کنه نمی تونه دولت رو از خواب بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه. - ؟ - تکلیف تمام ترانه های من از همین اول " بسم الله" بوسه معلوم است. سلام یعنی خداحافظ. خداحافظ ای جای خالیِ بعد از من غریب خداحافظ ای سلام آبی امن آسوده ستاره ی از شب گریخته همروز من عزیزِ هنوزِ من، خداحافظ سلام ای سهم کوچک من از وسعت سادگی سایه نشین آب و هم پیاله تشنگی ، سلام! سلام اولاد اولین بوسه از شرم گل و گونه های حلال ستاره از شب گریخته همروز من عزیز همیشه و هنوز من... سلام -سیدعلی صالحی- حرف هایی که نگفتم همه بر گردنت است... استخوان خورشید را جویده ام پیر تو نمی شوم خواب حسرت سپید دویده بر آب... ******** چمدانت را که می تکانی تنها تو می مانی و تو و من که در پوسته دوم خواب تو خزیده ام و یادم هست که لب هایم یک بار با باد وزیده اند... ******** I write the best short poem Day never comes ترجمه: من بهترین شعر کوتاه دنیا را می سرایم روز هرگز نمی آید... ـ تیرداد آتشکار ـ که این اشک ها خونبهای عمر رفته من است یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو. مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه ام را تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد... -حسین پناهی- کم نامه خاموش برایم بفرست از حرف پرم گوش برایم بفرست دارم خفه می شوم در این تنهایی لطفا کمی آغوش برایم بفرست ******* من با تو چقدر ساده رفتم بر باد تو نام مرا چه زود بردی از یاد من حبه ی قند کوچکی بودم که از دست تو در پیاله ی چای افتاد ******* نه سیب نه گندم است بین من و تو بین من و تو گم است بین من و تو این عشق که دیگران از او می گویند یک سو تفاهم است بین من و تو ******* تصمیم گرفته ام که قاتلم را بکشم این آینه ی مقابلم را بکشم بین خودمان بماند امروز غروب تصمیم گرفته ام دلم را بکشم -جلیل صفر بیگی- سفت تر از اناری که آب لمبویش میکنم حالا که خون از دهانش بیرون هورت می کشم و هی هورت تا کبود می شود آخر لب هایش تف می کنم دانه های له شده را. آری این جا اینگونه انار می خورند... رویا نظری معنی زندگی برای ما این است که خود و آنچه را که به آن بر میخوریم به روشنی شعله آتش مبدل سازیم. (نیچه) حقیقت ما را توانگر نمی سازد ولی آزاد بار می آورد. (تاریخ فلسفه/ویل دورانت) در این سفر که در پیش داریم باید تصمیم بگیریم که جز در بنادر نور قدم نگذاریم. (تاریخ فلسفه/ویل دورانت) روزای مزخرفیه. از هر زاویه که بهش نگاه می کنم همین طوره. هرچی بیشتر نزدیک بهار می شم بیشتر دلم می گیره. به نظرم جوونه ها و نشونه های بهار همش بهم دهن کجی میکنن. واسه اینکه این لحظه های مسموم و فراموش کنم، از همیشه بیشتر خودمو چسبوندم به کارم. درست مثل یه زالو . که شبا از زور خستگی حتی نای فکر کردن به چیزایی که همیشه آزارم میدن نداشته باشم. اما نمیدونم جون سگ دارم یا چی؟ یکم که دراز میکشم بازم انرژی م بر میگرده و همون آش و همون کاسه. با اینکه تولدم بهاره اصلا از بهار که همیشه واسم پر از ناراحتی خبرای بد بوده خوشم نمیاد. فقط به قول یکی از دوستام می تونم بگم: بگو بهار نیاید دلم بهاری نیست... و ادامه داستان. بگذریم. فکر کنم اگه چند تا کار کوتاه ها ازم بخونید، نیاز به ادامه دادنم نباشه. آفتاب در خانه جا شدنی نیست زمستان برگرد. ******* لبخند هایم در صورت ترک خورده عروس زمستان جا ماند فروردین همیشه پایانم بود. ******* فرزند بی پدرت را که بزایم پدر دخترم می شوم و دختر پدرم آری این تمام نسل زنان است. ********* چنان فشرد گلوی اسپند را فروردین که دود شد. -لیلا محمودلو- برای بهار دامنم کافیست عطر تن تو گلدار می شود گوش های همیشه آویزانم . بعد فروردین اما زمستان نیست که سپید پوشم کند و تلخ می شود آرام بوی ترش لیمو های نچیده هرگز . بیزارم از گلها و بهار که دوباره لچک به سر می کندم و من تنها می خوابم. -لیلا محمودلو- درخت می شوم خاک لب طاقچه را از روی قابمان بوسه سبز می کنم صندلی های بی میز وسالهای تبر خورده را می تکانم عصایت را بگیر چشمانم را پس بده... -لیلا- 1 به کودکم که نشسته ست در سر و رَحِمت! به عشق: پایان بندی ِ روزهای غمت به افتضاح ترین حالت درونی تو به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو به پنجره که به مشتی تگرگ چسبیده پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده به کودکی که به سختی ادامه می دهدم به دختری که پس از مرگ نامه می دهدم! به ماه های رسیده به سال و بعد سده! به کلّ «می دهدم»های توی ذوق زده به اینهمه چسبیدم که شعرتان بکنم که عشق را وسط مرگ امتحان بکنم! 2 تشنّجم در دستت، تو و زمین لرزه فرار کردن ِ از سال ها زن هرزه به فیلم دیدن، در مبل های یک نفره به زندگی چسبیدن شبیه یک حشره به هرزگی تنم روی داغی نفسی به شعرخواندن من روی تخت خواب کسی به بحث ِ علمی ِ آهسته ی ِ در ِ گوشت! مقاله خواندن، از دیدگاه آغوشت به گریه کردن من در حقوق ِ جاری ِ زن به بوسه های تو با نقد ساختارشکن به بغض کردن و مُهر طلاق را خوردن به پارک/ رفتنت و چای داغ را خوردن درست می میرم تا تو را غلط نکنم! به اینهمه می چسبم که گریه ات نکنم 3 نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است به خیسی چمدانی که عازم سفر است من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم که سرنوشت درختان باغمان تبر است به کودکانه ترین خواب های توی تنت به عشقبازی من با ادامه ی بدنت به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون به بچّه ای که توام! در میان جاری خون به آخرین فریادی که توی حنجره است صدای پای تگرگی که پشت پنجره است به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟» به دست های تو در آخرین تشنّج هام به گریه کردن یک مرد، آنور ِ گوشی به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی به بوسه های تو در خواب احتمالی من به فیلم های ندیده، به مبل خالی من به لذت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام... به خستگی تو از حرف های فلسفی ام به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی» به چای خوردن تو پیش آدم بعدی قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده قسم به من! به همین شاعر تمام شده قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ ... دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه! -مهدی موسوی- از کتاب پرنده کوچولو دل بکنی درست مثل ما میشی به زندگی فکر کنی جا می خوری به عاشقی فکر کنی رسوا میشی به هرکسی که می شناسی رو بزن خسته شدی خودت رو چاقو بزن اگه می خوای اسیر دریا نشی تا اونجا که جا داری پارو بزن بچگیتو بذار رو تاب هل بده به هرکسی که می شناسی گل بده دیکته ی ننوشته رو امضا نکن قسم نمی خواد بخوری قول بده دل داری انگاری که بی دل خوشی خدا بزرگه واسه ی دلخوشی زمونه جون میده واسه زندگی زندگی جون می ده واسه خودکشی قسمت آدما به هم می خوره اونجوری که می خوای رقم می خوره عشق فقط نوشتنش قشنگه حالت از این عشق به هم می خوره خدا یه نقاشه فقط می کشه کفره ولی داره غلط می کشه اگه همه بهشتی ین پس چرا پای جهنمو وسط می کشه -مجید صالحی- از چوب درخت گردوست وقتی که می کشی دستهایت سیاه می شود -------------------------- اشتباه از نیوتن نبود این روزها جاذبه اش بیشتر شده وقتی که به هم می رسیم نگاه تو وکلمات من هر دو به زمین می افتند -امین اژدر- ناگهان زنگ می زند تلفن ناگهان وقت رفتنت باشد مرد هم گریه می کند وقتی سر من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییت بکشد دست از تو و دنیات واقعا عاشق خودش باشی واقعا عاشق تنت باشد رو به رویت گلوله و باتوم پشت سر خنجر رفیقانت توی دنیای دوست داشتنی بهترین دوست دشمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد چمدانی نشسته بر دوشت زخم هایی به قلب مغلوبت پرت گاهی به نام آزادی مقصد راه آهنت باشد عشق مکثی ست قبل بیداری انتخابی میان جبر و جبر جام سم توی دست لرزانت تیغ هم روی گردنت باشد خسته از انقلاب و آزادی فندکی در می آوری شاید هجدهِ تیر بی سرانجامی توی سیگار بهمنت باشد -سید مهدی موسوی- وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آنوقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبد العظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه ایستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: "ببین چه موجود عجیبی است!" معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند. این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هرکسی و هرچیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است. اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است. ولی یک جامعه ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی خبر... -مرتضی مطهری- از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام...
| Design By : Night Melody |

